بهـ نامـ او
نمیدانمـ چرا گاهی کهـ تو را میبینمـ
دستـ و پایمـ را گمـ می کنمـ
گاهی چهـ عرضـ کنمـ
خیلی وقتـ ها
حرفـ هایمـ را از خاطر می برمـ
و حسـ میکنمـ
در توقفـ زمانـ ماندهـ امـ
توقفی کهـ مرا از هر احساسی جز تو رها میکند
منـ عاشقـ اینـ نوعـ احساساتی هستمـ
کهـ مرا از خودمـ رها کند؛
اینـ حسـ با تو ماندنـ،
احساسـ توهمـ
و شاید مستی
منطقـ منـ علتـ اینـ دستپاچگی را نمیداند
همیشهـ احساسـ منـ راهـ دیگری در پیشـ میگیرد
علتـ چیستـ؟ میدانی؟
ϰ-†нêmê§ |